تبليغاتX
نامه هایی به فرشته
 

دومین شب یلدای مشترکمون در گذر است... به امید ۲۰ امین و ۲۰۰ امین و ۲۰۰۰امین و

دو میلیون امین ووووووووووووووووووو

 

اگر پوسیده گردد استخوانم                           نگردد مهرت از جانم فراموش

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 17:57  توسط شکلات 

 

 اوه! سلام بهزادی جونم

ببین اولش بگم من الان نمی نویسم که چیز زیادی بنویسم چون جز تو بینهایت چیز وجود داره که توی ذهنم دربارشون قلم فرسایی می کنم اما اینجا نمیشه که بشه روی کاغذ بیان منم دیگه بی خود غصه نمی خورم کمی تا قسمتی با بخشی از دنیا قهرم و می خوام گذشته و  آینده و سر و ته شو به جهنم حواله بدم . هان؟ نگو نمیشه ! بیش از اندازه باهاش کلنجار رفتم  نمی دونم تقصیر منه یا اون از کاراش هیچ سر در نمیارم من خسته شدم و دیگه خیلی سخت می تونم روزهایی رو به یاد بیارم که دوستش داشتم همین دیشب که طبق معمول داشت توی سرم با سرو صداهای عجیب و مختلف از خودش دفاع میکرد و منو محکوم به شنیدنشون کرده بود داد کشیدم ازت متنف...خوب در واقع نه تا این حد .من دلزده ام اما نمیتونم متنفر باشم که .دلیلش هم اینه که من و اون با هم پیوستگی ها و وابستگی های عمیق و صمیمانه ای داشتیم و یک روزی من حتی از شنیدن بوی اون حالی به حالی می شدم و هرگز روزی رو تصور نمی کردم که از اسم و رسم و نشانه های حضورش به خودم بلرزم.

 میدونم که می دونه و از این دل خوشه که نکبت و مصیبتش هرجایی که باشم دامن من رو خواهد گرفت از طرفی دلم براش می سوزه خوب بلاخره هرچی نباشه از اون چیزهای زیادی در من و از من چیزهای زیادی در اون جا مونده  . یاد عشق بازی هامون که حالا جزو خیالات ممنوعه هست به هر بهانه ای از خواب ها و بیداری های من سردر میاره    ...آخ! چرا همه چیز رو به گند کشید؟؟؟ ما که همیشه اینطور چنگ و دندون به هم نشون نمی دادیم یه وقتی آرزوهایی برای هم داشتیم یه وقتی برای من هیچ جایی اون نمی شد از دیدن سبز و آبی و خاکی اون حس آشنایی در من بیدار می شد ...می تونستم  با کمال میل خری باشم که با قلبی سرشار از غرور از سبزه زار های اون  علف می خورد...می تونستم کلاغ سیاه آسمون دود گرفته اش باشم ...می تونستم شاگرد مدرسه سرخوشی باشم از روی پیاده رو های خیس از بارونش شلنگ اندازان به مدرسه میرفت...می تونستم خودم باشم که اون برام از تک تک آجرهای خونمون میبارید از تک تک پنجره ها تو میومد و سنگر های من رو تک به تک فتح کرده بود ...من مال اون بودم و خوشبختیم از همین بود...

بهزاد ! بغلم کن! بدبختی های من و اون یکی دو تا نیست که برات بشمرم...خانوم شمس کجاست؟ چقدر تشویقم میکرد برای اون بنویسم...چه قدر کتاب خونه ها رو زیر و رو کردم از خوندن خط به خط تاریخش تا عمق سالها در اون فرو رفتم و برگشتم ...منو مثل بچه خودش بزرگ کرد و ...بغلم کن!می خوام صورتمو به شونه های تو فشار بدم که از چشمام خون نچکه ...  منو تا جایی که تحقیر ظرفیت تحقیر داره  ، تحقیر کرد ! من چیزی ندارم که از دست بدم من چیزی داشتم که به هر دری می زدم از دستش ندم و ...تموم نشو ! و گرنه من...تموم میشم...بی حرف پیش!

    

پس نوشت ۸: احتمالا می رم یه جای دیگه می نویسم

پس نوشت ۳:بهزاد گلم ( قسمت های نوشته شده با رنگ آبی پست لینک داده شده منظور است) ...تو دوست منی ! می فهمی؟ همسر ساده ترین عنوانی هست که داری فقط منم که می دونم تو همه کسی! همه چیزی ! همه جایی ! محرم منی! خود منی! و همه این نامه ها رو فقط تو می خونی و می فهمی ...یکی بود یکی نبود ...خدا بود...تو بودی ... که من هستم! ...و تو مثل یه گل(قسمت های نوشته شده با رنگ آبی پست لینک داده شده منظور است) از من مراقبت می کنی!

    

پس نوشت نمی دونم چند:آقا مرتضی مرسی که توی کامنتتون سعی کردین دلگرمم کنید اما همونطور که می بینید بهزاد  و من پیش همیم مشکلی هم با هم نداریم ...متاسفانه دنیا خیلی بزرگه و آدم مجبوره برای گوشه گوشه اش غصه بخوره ...البته برای بعضی گوشه هاش بیشتر!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 11:54  توسط شکلات  | 

 

 

پاسخ تست مثبت ...شما افسردگی شدید دارید و دیگر به این نحو قادر به ادامه زندگی نیستید ... هشدار!...شما فاصله چندانی با میل به خودکشی ندارید...

چه قدر احمقانه! کسی که به خودکشی فکر می کند هنوز اینقدر میل به زندگی دارد که به نجات فکر می کند ...به خلاصی...من چنین آینده درخشانی رو برای خودم متصور نیستم ...دیگه تصویر خودم رو توی آینه دوست ندارم .... از کلنجار رفتن با خودم بی اندازه کلافم ...پوست و قالبم برام تنگ و ناراحت شده...بوی خونه رو توی خونه ام حس نمی کنم...کارم رو با جون کندن راست و ریس می کنم...خیابونای محله دوست داشتنیم بهم دهن کجی می کنن...بوی غذاهای مورد علاقم باعث تهوعم میشه...کتابام رو چنان بی تفاوت ورق می زنم که انگار دفتر مشق بچه همسایه هست...

کنش ها و واکنش هام نسبت به دیگران  خصمانه شده...هر گفتگوی بیشتر از سه کلمه حوصلم رو سر می بره ...دنبال بهانه می گردم با دوست و آشنا ها قطع ارتباط کنم به خوبی درک می کنم کسی مجبور نیست تحملم کنه ..منم چنین انتظاری ندارم اگه راهی بلد بودم از شر شخص خودم هم راحت می شدم...طرح هایی که می کشم به طرز مفتضحانه ای بی سرو ته از اب در میاد ...  درست مثل نوشته هام ...که سوهان روح خواننده ها میشه ...من می ترسم...از چیز موهومی که حضورش همه جا محسوسه...می ترسم و از ترس به گریه می افتم و از گریه به اوج استیصال می رسم...و این اولین بار نیست!...سال ۷۷ برای اولین بار دچار چنین حجم قدرتمندی از دردهای روانی شدم ...اون موقع نو جوون بودم و همه علت رو بحران بلوغ می دونستند اما من خودم خوب می دونستم سوراخ لایه اوزن در چه ناحیه ای  ایجاد شده!من محیط زندگیم رو دوست نداشتم ...هر نشونه ای از اون منو تا سرحد مرگ عذاب می داد...وحشت و عدم احساس امنیت  تمام وجودم رو در بر گرفته بود ...مثل یک مارمولک نیمه جون نیمی از بدنم در تقلا بود و نیمه دیگه مرده بود ...اتفاقاتی که تو اون دوره خاص تو زندگیم افتاد خیلی بیشتر از ظرفیت تحملم بود ...نفس نفس های نفرت زده ام هیچ شباهتی به تنفس نداشت...من داشتم خفه می شدم...و از دست هیچ کس کاری ساخته نبود...و خدا بود...یادته تو نامه قبلی بهت گفتم؟...خدا بود ...توی چشمهای من نگاه کرد و ازم پرسید میل دارم ادامه بدم؟... و من هنوز امید داشتم و هنوز قدم هایی بود که بر نداشته بودم و کسی درونم از روزهای بهتری حرف می زد ...من گفتم بله! میل دارم ادامه بدم...خدا خندید ... من خندیدم و دخترک گریان درونم جرات گرفت ... و ادامه دادم.

حالا محیط زندگی من خیلی بزرگتر شده و من هم انگار! اما این همه حقیقت نیست ...من دارم خفه می شم و از دست هیچ کس کاری ساخته نیست ...حتی میل به خودکشی هم در من میلی ایجاد نمیکنه ...من هنوز می خوام ادامه بدم ...می ترسم اما دست و پا زدن هام قطع نمیشه...خانه خدا خیلی دور است و دخترک گریان درونم جرات  ندارد به جستجو برود...من هنوز "می خواهم " که ادامه بدهم...کسی مرا ازراه  قلبم به این دنیا وصل کرده است...کاش خدا توی چشمهای هردوی ما بخندد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 15:15  توسط شکلات  | 

 

            

حقیقت مثل یک سوسک مزاحم سر انگشتانم رژه میره بلکه رد پایی از خودش روی کلمه ها به جا بگذاره ، بنا به دلایلی که به زمین و زمان وهمه  عالم و آدم مربوطه الی خودم بیشتر نامه ها و نوشته هام به دفتر چه یادداشت  شخصیم و از اونجا به سطل آشغال روانه می شن ، یک بدرقه دوستانه  با اندیشه های سوسک آلود!

هوم! یه چیزی  ! من در واقع آدم شدم ...ببین مثل مار چنبر زدم روی کتاب هام و پرینت مقاله ها و به هیچ چیز لعنتی دیگه ای فکر نمی کنم جز استراتژی بازاریابی و اینکه این خط خطی های مسخره روی کاغذهای سفید رنگ به موقع ترجمه بشن و بعد ۳ ساعت تمام  اریک کلاپتن نعره می کشه و ملیحه سعیدی و گروهش روی مغزم رقص پا می زنن و من روی کاغذ به خیال خودم نقش زنی رو سیاه می کنم که لبخند میزنه و از بوی عطر خودم مشمیز می شم و پیمانکار ساختمان روبرویی طبقه به طبقه آجر بالا می بره و یادش به خیر یه وقتی اون بالا پهنه آبی رنگی بود و اسمش آسمون بود و شاید یکی بود و یکی نبود اما خدا  بود...به جان تو که جان منی قسم بود!

من دلم نمیخواد اینجا بنویسم...لعنت به من که اینجا می نویسم ...هیچ اتفاقی نمی افتاد و این دقیقا اتفاقی بود که برای من می افتاد ...همه چیز اتفاق میفته و این دقیقا چیزیه که من آرزو می کردم هرگز اتفاق نیفته.


لینک مورد علاقه:خیلی دور...خیلی نزدیک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 22:3  توسط شکلات  | 

من کلاج را دوست دارم و اسم مربی رانندگیم آقای نیازمند است و من با اینکه دلم می خواست اینطور نباشد اما توی ذهنم که حق  التدریسهایش را حساب می کنم می بینم با اسمش رابطه ای تنگاتنگ داردو خیلی سعی می کند صبور باشد و به خاطر ژانگولر بازی های بی خیالانه من سرم داد نکشد حتی وقتی که می گوید راست و من می شنوم گاز یا وقتی می گوید گاز و من می شنوم راست.
و امروز تمام مدت از زیر و بم رشته و کار و بار من پرسید که بگوید زمین شناسی خوانده و زمین شناسی دانش خیلی پیچیده ای است و من حس کردم حس می کند ، من حس می کنم  کارچندان مهمی نمی کند و یا می کند و من به قدر کافی شیر فهم نشده ام که او کار مهمی می کند...

پدرم دوست ندارد مادرم دوست داشته باشد سرش را از پنجره ای ،"هیچ پنجره ای " ، بیرون ببردو مادرم که دوست ندارد چیزهایی را که پدرم بی دلیل یا با دلیل یا به هر دلیل دوست ندارد دوست داشته باشد مرا درک نمی کند که دوست دارم سرم را از همه پنجره ها بیرون ببرم و نفس بکشم و من چقدر متاسفم که پنجره های متروی کرج باز نمی شود ومترو سواری خیلی کیف دارد وقتی ساعت 5:30 عصر باشد و آفتاب  دم غروب باشد و آسمان نارنجی بشود و قطار گیر کند و بایستد و دیگر نرودونفس من هم در سینه حبس شود بسکه هوا خوشرنگ شده است.

گلی دلبری...گلی از همه زیبا تری را سعید شایسته می خواند و من که بدجوری ترانه اش را به خودم گرفته ام 2 ساعت است می رقصم و خسته نمیشوم و آخرش یادم می افتد تور طالقان که رفته بودیم یک بند همین پخش می شد و یاشار و این پسره علی ترابی چه قدر با این ریتم قشنگ می رقصیدند و چقدر هماهنگ و شیما چه کار بدی کرد اونطوری رقصید و این دختره سارا فرشیدی آخرش معلوم نشدکجا گم و گور شد
و همون پسره علی ترابی چقدر سر اینکه من موقع عکس گرفتن یک پایم را کج می گذاشتم مسخره ام کرد و هفته بعدش پدرش رفت زیر ماشین خودشان له شد آنهم توی پارکینگ خانه خودشان و زندگی همین است و آدم چه می داند فردا چه می کند و کجاست و مرگ ممکن است خیلی با شکوه یا به طرز مضحکی بی شکوه و دردناک باشدو همیشه فکر می کنم هر طور بمیرم به هرحال بعدش به مراتب از قبلش بهتر خواهد بود و اینکه هرطور مردم فقط سرم بریده نشود و زیر کامیون نروم و توی آتش نسوزم و سوسمار تیکه پاره ام نکند . این پنجشنبه دیگه دست الهام را می گیرم برویم مرده شوی خانه را ببینیم هرچند که به نظرم هیچ خوب نیست
و این طوری اش را دوست ندارم و همین جا بهزاد خواهش می کنم مرا نده غریبه ها بشویند و روی سر بگیرند و توی خاک بگذارند جان تو و جان جسد بی جان من که وقتی جان داشت جز تو را نمی شناخت دلم می گیرد می شکند و فرو میریزد اگر بعد از مرگم غیر از این شود
قول می دهم گول فرشته ها را نخورم و هیچ جا حتی بهشت هم نروم و یکراست بیایم همانجا که تو هستی و همانجا بهشتم بشود و من تو را خیلی دوست دارم و این از تک تک کلمه هایم و از توی چشمهایم و دستهایم و تن صدایم و قهقه خنده هایم و هق هق گریه هایم و همه چیزم معلوم معلوم است می گویی نه؟ از خواننده هایم و دوست هایم و خواهرم و زنی که توی مترو بغل دستم نشست و
دکتر درمانگاه نزدیک خانه مان وکارمند بانک ملی نزدیک خانه مان ودفترچه یادداشتم و الهام و شوهرش وپشه هایی که خونم را می مکند و طعم شور و آلوده به عشق اش را  تف می کنند بپرس!  

...........................................................................................................................................

لینک مورد علاقه ۱: اصحاب کهف

لینک مورد علاقه ۲:من را با اسم خودم صدا بزن ...

      

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 18:49  توسط شکلات  | 

 

           

 

 

سلام عزیزم ...به این عکسا نگاه کن...می بینی ...پاییزدل انگیزمنه... دلم می خواد روی زمین دراز بکشم بینی مو ببرم نزدیک برگها و علفها بوشونو تا عمق ریه هام فرو بدم...  زمین و برگهای خشک و خاک دوست داشتنی رو توی بغلم بگیرم  یا اونها منو ...  چرخش موزون برگها توی هوا ...آهنگ خش خش شون زیر پاهام ... منو از جا بلند می کنه به رقص در میاره ... ...هم رقص ها آروم روی موها و شونه هام فرود میان...

 

 

 

 می دونی چی فکر می کنم  بهزاد؟می خوای بفهمی؟ نزدیک تنم نفس بکش، تو رو یاد عطر خاک نمدار پاییزی نمیندازه؟ هیجان انگیز نیست؟ من با یک چنگ از  همین این خاک شدم من... یه چیز دیگه... به انعکاس رنگ و وارنگ طبیعت توی آب نگاه کن این این ترکیب رنگ برات آشنا نیست؟ آره خودشه! درست رنگ چشمای منه طلایی و سبز کنار هم

صدا کن منو ... خنکی عبورشو از کنار صورتت حس می کنی ؟ نسیم پاییزی رو...

 

 

این چرخه سحر انگیز برای ابد تکرار میشه اما من ...بهزاد! من چند تا پاییز دیگه فرصت دارم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 0:1  توسط شکلات  | 

 

 

 

هیچ نمی دونم که خوب هستم یا نه یک جور خاصی احساساتم نوسان می کنه که برام ناشناخته هست ... می دونم یه اتفاقاتی داره میفته یه چیزی داره تغییر می کنه که به طرز دردناکی عمیقا لذت بخش ودر عین حال ترسناکه.

میلی در من هست که برام اصلا غریبه نیست اما این روزها به اوج خودش رسیده ...انگار تمنایی هزار ساله که داره از زیرو بم کاینات کام می گیره

این روزها... وای خدایا ...این " دیگری"  از کجا سر از  "من"  در آورده  ؟؟؟  ...من و این سرخوشی های دیوانه وار؟؟؟

 

 

                                     

 

 

نه نه ! باور کن گیج و چشم بسته نیستم ... حواسم هست همین روزهای گذرنده  به ظاهر ساده بی اتفاق چه طور برای پرپر کردن جگر گوشه های من نقشه می کشه

اما حتی اونم فکر اینجاشو نکرده بود... هربار به صورتم چنگ می اندازه من از نفس که نمی افتم هیچ از میل و خواستنی صدبارپر شور تر به نفس نفس می افتم

آهای موانع پر خطر بی اثر!!! کور خوندین اگه فکر کردین من چیزی دارم که از ترس و یاس و ضعف  به شما تسلیم کنم.

من زندگیمو دوست دارم ..."من عاشق"  از هر نقطه خاموش  "من زنده"  شعله می کشه ..       مثل صاعقه مرگ ، از فرش به عرش پرتابم می کنه.                                                                          

چقدر به بدبیاری تو می خندم دست کوبنده "شرایط حاضر"  . آره بیا جلو!!! تا مثل یه اسب وحشی عاصی بهت جفتک بندازم ...من زندگیمو  با چنگ و دندون نگه داشتم  ...

 

پس نوشت ۱: خدای عزیزم من و بهزاد از تو خواهش می کنیم لطفا "ب" عزیزمون رو به خواسته اش برسونی

 پس نوشت ۲:وای خدای خوبم اگه بدونی چقدر ممنون هدیه های بی دریغت هستم...و من اطمینان دارم تو هستی و مابلاخره برنده می شیم.

پس نوشت ۳: عزیزم...بهزادم...آشکارا نهان کنم تا چند ...دوست می دارمت به بانگ بلند.

پس نوشت ۴: راستی ماه ماهی من این http://music.tirip.com/g.htm?id=1371 رو یادت میاد؟ یکی از آولین آهنگ هایی هست که دوتایی با هم گوش کردیم ...فکر کنم باید این رو هم به لیست آهنگ های درخواستی من که شب ها برام می خونی اضافه کنی

پس نوشت۵:خدایا طفلک های منو در پناه خودت نگه دار ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 22:13  توسط شکلات  | 

 

چون آن دو گروه یک دیگر را دیدند ،یاران موسی گفتند گرفتار امدیم

گفت هرگز !!!

پروردگار من با من است ، مرا راه خواهد نمود.

...

پروردگار جهانیان دوست من است

آنکه مرا بیافریده سپس راهنماییم می کند

و آنکه به من طعام میدهد و مرا سیراب می سازد

و چون بیمار شوم شفایم می بخشد

و آنکه مرا می میراند و سپس زنده می کند

و آنکه امید دارم در روز قیامت خطایم را ببخشاید

...

گفت ای پروردگار من به خود ستم کردم ، مرا بیامرز و خدایش بیامرزید زیرا آمرزنده و مهربان است

گفت ای پروردگار من به پاس نعمتی که به من عطا کردی هرگز پشتیبان گنه کاران نخواهم شد

گفت ای پروردگار من ، من به آن نعمتی که برایم می فرستی نیازمندم

 

                                                                          نوشته شده توسط خدا (  ر .ک کتاب آسمانی )

..........................................................................................................................................

خدایا تو که منو میشناسی . یعنی از همون روزی  که منو یه انسان لوس و احساساتی آفریدی حتما حواست بوده که چنین کسی علاوه بر اطرافیانش از تو هم انتظارمحبت و توجه  ویژه دارد و گرنه روزش شب نمی شود .هرچند که شاید وقتی بهزاد را برایم فرستادی غیر مستقیم منظورت این بوده

 بچه جان:

من گوشی دستم هست، می دانم تو بدون مهربانی های عاشقانه و عاشقانه های مهربان ، نخواهی توانست . و اگر قلبت تالاپ تالاپ  نکند احتمالش هست دچار مرگ مغزی بشوی. نترس ! هوایت را دارم.

خدایا! لطفا این لوس لوسی کوچکت را در آغوش بگیر ، طفلکی ترسیده است کمی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 14:58  توسط شکلات  | 

 

 

عصر یک سه شنبه تابستانی است. کفش و کلاه کرده ام نمونه ادرار مامان را ببرم آزمایشگاه .

سر خیابان که میرسم اول مصیبت سفر درون شهری امروز است. پیدا کردن تاکسی خالی .نیست که نیست. یا هست و پر است یا اگر خالی است صرفشان نمیکند که بایستند. یا می ایستند و قیافه شان به راننده تاکسی نمیبرد و ماشین هایشان گرانتر ازا نکه کارش مسافر کشی باشد.بوق می زنند. چراغهای هالوژنشان نور زرد و نارنجی می اندازد و چشم هایشان ضمن آلبالو گیلاس چیدن از باغ اندام من چراغ سبز نشان می دهد.

از رو که نمی روند ، من میروم ، طول خیابان را عقب عقب میروم که از دیدرسشان دور شوم . دستمال کاغذی را با حرص روی لب هایم می کشم و لحظه ای بعد مچاله رژ مالی شده اش را توی جوب می اندازم

دستم به روسری میرود که مثل همیشه عقب نیست

پیرمردی سرش را از پنجره پیکان قراضه ای بیرون می آورد داد می زند خرمشهر سرم را نکان می دهم بایستد

در جلو را باز می کنم که از هم نشینی نزدیک با مرد سیبیل کلفت و پسرک شانزده  ، هفده ساله ای که عقب نشسته اند پرهیز کرده باشم .

سر چهارراه که میرسیم گشت ارشاد ایستاده ، ییرمرد راننده می گوید خدا پدرشان را بیامرزد جمع می کنند این خیابانی ها را . مرد عقبی انگار با من در رودربایست باشد خنده خجالت زده ای می کند و می گوید نگویید اینطور حاج آقا! تصویر پسرک در  اییته حسابی اخم هایش توی هم است به نظرم  نگران است زیر ابروهای تیغ انداخته اش کار دستش دهد.

به مقصد که میرسم عجله ام نمی گذارد سر دویست تومان کرایه اضافه ای که گرفته چانه بزنم

پله ها را بدو بدو طی می کنم  خیالم راحت می شود که در را هنوز نبسته اند

 می روم  توی دستشویی آزمایشگاه  نمونه را در سبد مخصوص می گذارم .دست هایم را که می شویم  مرد سی و پنج ، شش ساله ای می پرد تو. یک راست میرود توی دستشویی که خودش را نمونه گیری کند در را که تا نصفه میبندد تازه چشمش به من می افتد دیگر دیر شده یادش بیاید اینجا توالت بانوان است

در راه برگشت از جلوی گالری مبلمان رد می شوم . سه تا مرد جوان جلویش ایستاده اند دو تا ظاهر شیکی دارند ، کراوات زده اند و درست به اندازه هم با دیویدف دوش گرفته اند آن یکی پادوست ظاهرا! تی شرتش جا به جا لک افتاده.

دارند چیزی برای هم بلوتوس می کنند .رد که می شوم آن یکی که تقریبا وسط پیاده رو ایستاده می گوید : وای چه ناز و دلبر ! بفرمایین تو خانومی !سرم را برمی گردانم طرفش که اساسی حالش را جا بیاورم

هر سه تا با چشم های وق زده شان زل رده اند به من . قیافه هایشان چیزی است در مایه ی سه کله پوک

بی خیال میشوم که شلوارشان را سرشان بکشم یا حتی جیغی یا چند کلمه آبدار سوزاننده ای  نثارشان کنم.

به گالری دوم که میرسم یک نفر رو به سه تای اولی می گوید : چه کارش داری جیگر را؟ بهش بر می خورد آنوقت دیگر برایمان نمیخورد .

می بینمش ، با اعتماد به نفس نگاهم می کند. هیچ باکی از عکس العملم ندارد. حلقه دست چپم را به هیچ می گیرد ، نگاه خشمگینانه ام را هم.

پیداست از ورای مانتوی بلند سیاه و صورت بدون آرایش هم مرا آنگونه که دلش می خواهد تجسم می کند

چه فدر دلم می خواهد آن چشم های دریده را با ناخن های مانیکور شده تیزم از جا در بیاورم

من از آنجا دور می شوم ، خیالم اما نه! نوبت منست ! بگذار آگونه که باید آنها را تجسم کنم.

 خیالم خوب میداند کجا پیدایشان کند میرود پشت در اتاق در بسته ای  از سوراخ کلید نگاه می کند.

می بیندشان با زنی که در ازای چهل پنجاه هزار تومان یا شاید حتی یک دهم این مبلغ  هم آغوشی مشمیز کننده با آنها را به تن خریده است.

می بینمش که زیر دست و پای آنها این طرف و آنطرف می شود. در چشم هایش هیچ چیز نیست ، در چشم های آنها هم جز ولع به آن تکه گوشت تجاوز شده هیچ چیز دیگری!

عطر دیویدف با بوی عرق تن های در تلاطمشان آمیخته ، آزازدهنده تراز  آنیست که بوی لاشه فاسد شده!

پیشانیشان برای چتد ثانیه از لذت درد آلودشان چین می افتد. زن را به ناسزایی تشویق می کنند!فاحشه!

آخ زن!چشم هایش را بسته شبیه وقتیست که با زور و فشار مادرش پرید توی این دنیا . چه می دانست آخرش به سگ بازی می کشد.

او تن می فروشد و آنها روح . آنها که تمام شخصیت شخیصشان در پایین تنه شان تجمع کرده.آنها که حتی خیابان را از تختخواب تشخیص نمی دهند. هر جا چشمشان به زنی می افتد برایش استیریپ تیز میایند

چه چیز صدایشان کنم؟ چرا لغتی در خور برایشان در نظر گرفته نشده؟

خودشان هیچ وقت فکر نکرده اند واقعا چه هستند؟ پیشانی سفید تر از آن هستند که سر زیر برف کنند و پنهان شوند.

نگاهشان که می کنی عضو بی شرفشان از چشم هایشان بیرون میزند، نام حقیقییشان را بر ملا می کند.

گولشان زده اند عمری نگذاشته اند معنی این کلمه را به خود بگیرند. اما آنها همینند و نه بیشتر!

فاحشه های حقیقی ! فاحشه های ابدی!!!

 

 

پی نوشت : هنوز تصمیم نگرفته ام ، اما احتمالا کامنت های بدون آدرس نخوانده حذف خواهند شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 19:13  توسط شکلات  | 

دشتهاي بي مترسك
دشتهاي آزادي هستند
كه پرنده ها در آن
سبك بال به همه جا مي پرند
مينشينند
دانه ميخورند
لانه ميسازند
عاشق ميشوند

دشتهاي با مترسك
دشتهاي آزادي هستند
كه پرنده ها در آن
تنها جرات ندارند
كه بنشينند
كه دانه بخورند
كه لانه بسازند
كه عاشق بشوند.

و مترسكها
مصلوب داربستهاي چوبيشان
تنها و بي صدا
اين وحشت دروغين را
نظاره ميكنند.

و پرنده ها
در حسرت دشتهاي آزاد
آرام و بي صدا
جان ميدهند.

ب

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 10:17  توسط شکلات  | 


مجسمه آزادی
مترسکی است
 که در در داغی بیابانی لم یزرع
دو هزار سال است
 از یک  فریب خوردگی باستانی رنج می برد
و خیال گندم های نکاشته
کاشته و خشکیده و پوسیده اش را      
پاسداری می کند
 و نمی داند کلاغهای  سیاه
تنها محض ریشخندش راه به سوی او کج می کنند

پی نوشت: امروز روز خوبیه . برای من هیچ روزی بهتر از امروز نیست تولد امام حسین ( عیدتون مبارک) و بهزاده   (عیدم مبارک) قول داده اینجا بنویسه ، کاشکی بد قولی نکنه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 15:8  توسط شکلات  | 

 

متن زیر کامنتی است برای پست آخر آقا مرتضی همسایه بلاگستانی من

حتما حق با شماست

اما من چندروزیست که با ولنگاری با دلم برخورد می کنم

 می گذارم تا دلش می خواهد خاکی شود گلی شود اصلا به خودش سنگ آویزان کند

 هرجا می خواهد برود هرجا می خواهد نرود (هرچند اگر به خودش باشد جز یک  گله جا آنور دنیا هیج جای دیگری نمی رود )

دیگر مجبورش نمی کنم با متانت بخواهد یا نخواهد

دل است دیگر باید هم گاهی پا بر زمین بکوبد جیغ بکشد

می گذارم دلم موتور مرد همسایه را بدزدد سر خیابان تک چرخ بزند

روی پیتزا شمع بگذارد و سرود تولد بخواند

 اگر خواست برود روی میز رستوران ، عربی اسپانیایی برقصد

به جای دیوان حافظ به کتاب آشپری تفال بزند

می گذارم  موهایش را شانه نزند

ناخن سوهان نزند

لباس هایش را چروک چروک بپوشد

 

بگذار دلم بچه شود

یک شب تا صبح بهانه بگیرد

 

بگذار مرد شود

پشت دخل  یک دکان قصابی  بنشیند

به لاشه معصومیت دریده بره ای نگاه کند تسبیح بیندازد

 

بگذار زن شود

 با شرم و شوق بله بگوید و عروسی کند

 

اصلا بقچه اش را حسابی می بندم

برود آن خیلی دور ها

سرزمین یه سرزمین

برود آواره شود

دیوانه شود

 

 

من دلم را می شناسم

اهلیست

بر می گردد

جز یک گله جا که آنور دنیاست

هیچ جای دیگری خانه نمی کند

اهلی همان یک دل است

جای دیگر غریبی می کند

 

پس نوشت :می گذارم دلم یک پست قرمز رنگ بنویسد که چشم همه تان از خواندنش درد بگیرد

 

بعد تر نوشت: آقا مرتضی  !

نه!!!!

شما حق ندارین!!!

من بهتون می گم که حق ندارین

این خیلی کار بدیه!!

برگردین!

خواهش می کنم.

 

اگه اینجا اومدین ایمیلتون رو بگذارین باشه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:19  توسط شکلات  | 

 

 

Mommy  

,When you were giving birth to me 

,I heard somebody was whispering 

 

!Don’t be afraid honey

!It won’t be that bad

.I’m always here for you

.It's a promise

 

.Just stay there and continue

.And for sure you’ll subdue

.Play your role, the one I have planned for you

.It’s your role

.It's only your role and not anyone else's

.We’ll meet soon again

.You'll be back someday

.You’ll be happy again

!!!!very happy

.I’ll miss you sweetheart

.Now kiss your God

.It will help you to always remember my presence

.

 

Mommy

,It is now for a long time

.that I’ve missed his kiss

.And I miss his presence too

.Too much

 

Mommy

Oh mommy

What if I can never get back to him?!!!

Is he still waiting for me?

I know he has promised.

 

Ok dear mommy

You know?

There is but one choice.

I should only stay and continue.

And beside that,

There is a role which is only mine.

There is a little bit of truth here.

It’s my life ,Nasim’s

 

Oh God

  ? Could u please touch your little sweetheart againI feel freezing cold

 

پس نوشت :  من و زندگی مثل کنه به هم چسبیدیم

                 مرگ و زندگی مثل کنه به هم چسبیدن.

                 من و مرگ مثل کنه به هم چسبیدیم.

 

برای نرگسی نوشت : دلم از دلتنگی هایت تنگ تنگ تنگ است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 2:54  توسط شکلات 

 

 سلام

همه اونایی که من هیچی نمیشناسمتون

به وبلاگ من خوش اومدین

چایی میخورین براتون بریزم؟

میشه چند دقیقه وقت چشماتون رو بگیرم؟

می خوام یه چیزایی رو بهتون نشون بدم......فقط نگاه کنین!

اینجا یه چیزهایی درباره یه دختر بچه هست  که شما نمیشناسینش اما من چرا...

روتون رو بر نگردونین......اینقدرام بد نیست ، یه دیدنش می ارزه

خدا رو چه دیدی شاید نشونه های آشنایی توی صورتش کشف کردین

اوهوم! بله! شاید من خودش باشم...همون که الان اومد تو ذهنتون

 

از کجا شروع کنیم؟

مثلا با این

من این کاپشنمو تا ۶ سالگی داشتم البته دیگه تو تنم نمیرفت اما دوسش داشتم ...بوی خودمو می داد

خاطرات من از یک سال قبل از این عکس شروع میشه  یعنی از ۲ سالگی

اما بگذار ببینم

آهان! اینجا وقتیه که من فکر می کردم خدا  همون میله سیاه حامل سیم های برق ، روی دیواره

آخه میله توی آسمون بود  و همیشه هم صبح و شب همون جا بود و هیچ وقت  هیچ جا نمی رفت..مثل خدا

             

     از اینجا به بعد من هرچی یادمه توام یادت میاد سمیرا...

بارها خودمو تو این پیرهن سفید توری نقاشی کردم ...دامنش اینفدر چین داشت  ، ُکه بتونم خودمو جای سیندرلا تصور کنم 

می دونین من زندگی رو با تصورات یا بهتر بگم خیالبافی هام شروع کردم وبعد به واقعیت پا گذاشتم

تا مدت ها  هنوز حواسم نبود دورم واقعا چی میگذره و بعد ناگهان...

         

طی یه عملیات خصمانه موهامو از ته چیدن  چرا چشم دیدن گیسای نرم زیتونیمو نداشتن؟

اما نه! کور خوندن! همینطور که میبینین به هیچ وجه  از خوشکلی ها  و  خوشحالی های من چیزی  کم نشد.و البته این یورش ماشین سلمانی به موهام باعث شد کمی بیشتر با کچل کفتر باز هم ذات پنداری کنم و صد البته اینطوری راحت تر می تونستم در شیطنت ها و ماجراجویی های پسر خاله ها شرکت کنم

و اینگونه بود که من برای مدتی از دنیای دامن های چین چینی و کفش های تاق تاقی فاصله گرفتم و با پدیده ای به نام" زورو بازی "آشنا شدم

متاسفانه لازمه این بازی جدید استفاده از وسایل کشتار جمعی مثل شمشیر پلاستیکی بود که چندان با روحیه این دخترک شیفته کارتون زیبای خفته جور در نمیومد.

بله خوب...من پس از چندی به اصل و ریشه ام برگشتم 

        

   کشف جدیدم در این مرحله رقص بود که البته سودای این یکی هرگز از سرم بیرون نرفت

اینجا جشن تولدمه 

 اولین عروسکمو اینجا هدیه گرفتم و با آداب عروسک بازی و عروسک داری آشنا شدم

       

 

مشهد...جشن تولد عروسک ها

 

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده

تو رختخواب ململ آبی خوابیده

عروسک من

چشماتو باز کن

بازم با خنده

منو نگا کن...

با همه این حرفها من چندان دختر عروسک بازی نبودم بازی های من به بازیگرهای زنده احتیاج داشت

 

 

 هم بازی هایم مهربونم که هیچ وقت از قالب نقش هاشون بیرون نیومدن...

خوب...

حالا چند سال میایم به جلو

وقتی که دیگه زیاد هم نی نی نبودم

مثلا ۱۱ ۱۲ سالگی

نمی تونم رو هیچ قسمتش تمرکز کنم از بس که خاطره های شلوغ پلوغی ازش دارم

اما شاید

آخی

یه چیزی رو می دونین؟

منو دوستانم تو این زمان یه تجربه منحصر به فرد داشتیم

یه عاشقیت دسته جمعی

اونم به یه نفر

      

       

اینم حروف رمز اختراعی ماست که هنگام مبادله اخبار درباره اون پسرک طفل معصوم ازش برای نامه نگاری استفاده می کردیم 

آخی چقدر روی دیوار گاراژ دور از چشم هم نوشتیم "م و ن"  یا " م و آ"  یا " م و م "  

یادت بخیر م!!! ( شنیدم الان در شغل پدرش ،رانندگی کامیون ،گذران زندگی می کنه ...ازدواج کرده و یه کوچولو هم داره)

خوب دیگه قصه ما کم کم داره به آخر می رسه

ببینم...

خسته شدین  ؟؟؟

ای وای

چایی تون رو هم که نخوردین

پس حداقل یه لبخندی...عطر گلی...چیزی بفرمایین!!!

 

پس نوشت ۱: به به ...چه بوی خوشی تو بلاگم میاد...نکنه شما اینجا بودین عزیزترینم؟؟

پس برای همینه قالبم درست شده و طنین این آهنگ قشنگ اینجا پیچیده 

مرسی بهزاد دوست داشتنی منقدم سر چشم من گذاشتین تشریف آوردین...بازم از این کارا بکنین!!!

پس نوشت ۲:از اینکه پست قبل لوس بازی در آوردم و سانسور چی خانوم شدم   و کامنت ها رو تاییدی کردم از همتون معذرت می خوام 

پس نوشت ۳: من حالم خوبه آخه...

 نزدیک ترین ستاره به زمین فقط ۴ سال نوری تا من فاصله داره...مرا امید وصال تو زنده می دارد.

پس نوشت آخر: سنتوری اکران نمیشه

بعد نوشت: باز قالب وبلاگمو ریختم به هم...بهزادددددد کمکککککککککک

 

 بعدتر نوشت:

به مهدی یا ناشناس :

برات متاسفم آدم احمق

تو هیچ وقت هیچی جز یه ابله هرزه نخواهی بود

در شان من نیست بدبختی مثل تو رو مخاطب قرار بدم

همین ۳ خط هم از سرت زیاد بود

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 18:49  توسط شکلات  | 

 

ای خدایم!

مرا زیستنی این چنین نا امیدانه

 تکرار مرگ است به تعداد ثانیه های در گذر

 

امشبم آسمان چه تاریکست

گویی که آفتابش رنگیست از آن دست که هرگز نمیشناخته

 

 نوای لالایی دردی در سینه ام پیچیده

شگفتا

چگونه در خواب میکند

قلبم را

که هرگز خود را نیافته است

مگر در   بی کرانه تپش هایش

 

تو را به تمام عاشقانه هایی که آفریدی

هرآنچه از نا امیدی در اندیشه دارم  در من بمیران

 من خود بار دیگر تولد خواهم یافت

و اینبار

درد را دوست خواهم داشت

ای خدای زنده در روشنی چراغها و صلابت کوهستان!

 

پس نوشت ۱:من دیشب برای ۳ ثانیه نا امید شدم ، چیزی که هرگز سابقه نداشت.

پس نوشت ۲:فرشته های من روزهای سختی رو میگذرونن .

پس نوشت ۳: نسیم!!!قوی باش.

پس نوشت۴:من زندگیمو خیلی دوست دارم!

پس نوشت ۵:    د.س.د.م

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 19:6  توسط شکلات  | 

 

 من دلم درختهای پشت پنجره را می خواهد

 و در این سوی پنجره

 من دلم فرشته مهربان  سر انگشتان تو را می خواهد

 من دلم نوازش هایت رامی خواهد

  که رویای مرا

 به مهمانی زیباترین تصویر از درختهای پشت یک پنجره چوبی ببرد

 

 

 من چقدر دلم خنکی چمن های نم خورده را می خواهد

 من دلم بوی خاک باران خورده می خواهد

 من دلم بارانی می خواهد

 تا با دستهایم برای تو چتری بسازم

 خود اما سرا پا خیس شوم

 

 من